تبليغاتX
ندای جمعه

مناجات نامه شهدا 

مناجات هاي شهدا

40 مناجات در وصيت نامه شهدا

1- شهيد معلم مهدي رجب بيگي؛ متولد سال 1336:

«خدايا پرواز را به ما بياموز تا مرغ دست آموز نشويم و از نور خويش آتش در ما بيفروز تا در سرماي بي‌خبري نمانيم. خون شهيدان را در تن ما جاري گردان تا به ماندن خو نکنيم و دست آن شهيدان را بر پيکرمان آويز تا مشت خونينشان را برافراشته داريم. خدايا چشمي عطا کن تا براي تو بگريد، دستي عطا کن تا داماني جز تو نگيرد، پايي عطا کن که جز راه تو نرود و جاني عطا کن  که براي تو برود.»

2- شهيد دکتر مصطفي چمران متولد سال 1311محل تولد تهران محل شهادت دهلاويه سال‌1360:

«بگذاريد بند بندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود، باز هم صبر مي‌کنم و خداي بزرگ خود راعاشقانه مي‌پرستم. آرزو داشتم که شمع باشم، سر تا پا بسوزم و ظلمت را مجبور به فرار کنم. به کفر و طمع اجازه ندهم بر دنيا تسلط يابد.»

3- شهيد مجتبي رسول زاده، محل تولد: تهران، مکان شهادت: خرمشهر به سال 1361:

«خدايا اگر مي‌داني که عاشقت شده‌ام، مرا به سوي خود فراخوان والا مرا رشد بده و توفيق تکامل الي‌الله نصيبم کن تا لايق شهادت گردم.»

مناجات هاي شهدا

4- شهيد صفرعلي خاجوي، محل شهادت: شلمچه به سال 1365:

«اي خدا اگر مرا به جرمم مواخذه کني، تو را به عفوت بازخواست مي‌کنم و اگر مرا به آتش دوزخ ببري، اهل دوزخ را آگاه خواهم کرد که تو را دوست دارم.»

5- شهيد مجيد پورکرمان محل تولد: تهران، محل شهادت: خرمشهر به سال 1361:

«من هيچ‌شاخه سبزي ندارم تا با خود به سراي ديگر ببرم، اما اميد دارم که اين شاخه‌هاي خشک شده در اين لحظات پرثمر و پرنعمت جان بگيرند و سبز شوند.»

6- شهيد حسن رئوفي فريماني، متولد سال 1344 در تهران، محل شهادت پنجوين به سال 1362:

«خدايا کمکم کن تا پايم نلرزد و هدايت کن گلوله‌هاي آتشين مرا تا بر سينه دشمنانت فرود آيند و هنگامي که صلاح تو در آن بود که جان ناقابل اين حقير تقديم گردد، مهدي (عج) را بر بلينم فرست که سخت محتاج اهل بيت هستم. خداوندا درد تير و ترکش و خمپاره را تحمل خواهم کرد، اما اندوه خميني را هرگز.»

7- شهيد حسين يحيايي محل تولد تهران به سال 1344، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«اي خدا، اين دلم، جانم، روحم فقط تو را مي‌خواهد. ديگر طاقت ماندن در ميان دنيا و دنيائيان را ندارد و مي‌خواهد از وادي پر از گناه و وادي ساده کوچ کند و در وادي عشق و صفاي روحاني فرود آيد. اي انسان‌ها روح روح را الهي کنيد، از مسير دنيا طلبي خارج و در مسير رضاي خدا وارد شويد و رضاي خدا بطلبيد.»

8- شهيد سعيد هدي محل تولد مراغه، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«خداوندا، مرغ ناچيز و محبوس در قفس، چشم به تو دوخته و با لرزاندن بال‌هاي ظريفش آماده حرکت به سوي توست. ما نه براي اينکه از قفس تن پرواز کند و در جهان پهناور هستي بال و پر بگشايد، نه زيرا زمين و آسمان با آن همه پهناوري، جز قفس بزرگتري براي اين پرنده شيدا نيست. او مي‌خواهد آغوش بارگاه بي‌نهايت را باز کني و او را به سوي خود بخواني»

9- شهيد علي حسيني آقايي محل تولد تهران به سال 1341، به محل شهادت سومار 1361:

«خدايا، دل دردمندم شوق آزادي دارد تا از اين غربتکده سياه، تا از اين زندان عاشقان وصالت، نداي خود را به وادي عدم بکشاند و فقط با خداي خود به وحدت برسد.»

پلاک

10- شهيد حاج عبدالستار قنداني‌پور متولد سال 1340:

«خدايا، ريشه‌هاي اين علاقه به دنيا را در خاک وجود من بخشکان و تارهاي اين وابستگي را در زواياي قلب من بسوزان. خدايا، عشق به اين لجترار متعفن که جامه مخالفت با تو را بر من پوشانده است. تو اين جامه را از تن من بيرون آور.»

11- شهيد ابوالفضل راز فاني محل تولد تهران، محل شهادت در بند عراق به سال 1362:

«الهي، يا قدوس، با ارحم الراحمين، من ذليليم، من کوچکم، به عظمت خودت تواناييم ده. با نور خودت آشنايم کن، قطعه قطعه بدن پر دردم، عاشق اسلام و عاشق شهادت است. خدايا، نگذار چشم بسته از اين دنيا بروم.»

12- شهيد احمد دادستان متولد 1347 در تهران، شهادت به سال 1362:

«اي مهربان، من نيز عاشق تو هستم. اي بخشنده مهربان کرمي در حق من کن و مرا ببخش و مرا در صف عاشقانت قرار ده. خدايا، وجود مرا براي لقاي خودت و رساندن عاشق به معشوق آماده ساز.»

13- شهيد سيد داود مشکار گونه فراهاني متولد سال 1337 در تهران، محل شهادت اهواز به سال 1360:

«به نام او که از اويم، به نام او که زنده به اويم، زندگيمان به خاطر اوست، بودنم از اوست، رفتنم به اوست، يارم اوست، جانم اوست، معشوقم اوست احساسش مي‌کنم با قلبم، با ذره ذره وجودم و با تمام سلول‌هايم. اي همه چيزم، به يادت هستم. به يادم باش که بي‌تو هيچ و پوچ خواهم بود.»

14- شهيد بهزاد حداد ماهي محل تولد تهران به سال 1348، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«خدايا دوست دارم که اگر شهيد شدم، بي سر باشم که در مقابل امام حسين (ع) روسفيد باشم... . خدايا، بر من رحم کن. خدايا هميشه  خواسته‌ام که شهيد شوم. اين آرزو را برايم برآورده کن.»

15- شهيد جواد حيدري فرد محل تولد تهران به سال 1333، محل شهادت جزيره مجنون به سال 1362:

«خدايا، به تو پناه مي‌آورم از نفسي که سير نمي‌شود و از دانشي که سود نمي‌دهد، از نمازي که بالا نمي‌رود و از دعايي که به اجابت نمي‌رسد.

سجاده ي عشق

16- شهيد بهنام يوسفي اردبيلي تولد به سال 1343:

«اي معبود من، اي آن که دل‌هاي پاک در لقاي تو مي‌تپد. خدايا، من با تو در شهادت دوستانم و به هنگام بلند شدن ناله‌هاي کودکان مادر از دست داده در بمباران‌هاي دشمن، با تو پيمان بستم و عهد نمودم که تا پايان راه بروم و حال بر پيمان خود وفا کردم. الهي، من به وفاداري و خلوص عمل نمودم، تو نيز مرا بپذير.»

17- شهيد مجيد حاجي محمد زاده اصل محل تولد آذربايجان شرقي به سال 1341، محل شهادت شلمچه:

«الله اکبر، الله اکبر! چه زيبا معلمي هستي و چه مهربان محبت نمودي. من از تو تشکر مي‌کنم که توانستم درس خود را از تو بياموزم و در صحنه عمل امتحان دهم و اين کوچک را به وادي عشق منزلت دادي.»

18- شهيد يعقوب مهدي زاده اصل محل تولد اردبيل به سال 1342، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«خدايا! اگر کمکم نکني، دستم نگيري، چه کنم و به کجا پناه ببرم. من به غير از تو کسي را ندارم، پناهي ندارم و تنها هستم. يا رب! دست اين بنده ناچيز را بگير و نداي او را که از اعماق قلب بر مي‌خيزد، گوش کن و مرا يک لحظه به حال خودمان وامگذار.»

19- شهيد غلامرضا شاه ميرزايي محل تولد اصفهان به سال 1343، محل شهادت کردستان به سال 1364:

«خدايا، به محمد (ص) بگو که پيروانش حماسه آفريدند، به علي (ع) بگو که شيعيانش قيامت به پا کردند و به حسين (ع) بگو که خونش در دل‌ها مي‌جوشد. بگو از آن خون‌ها سروها مي‌رويد و ظالمان سروها را مي‌برند اما باز هم سروها مي‌رويند.»

20- شهيد محمد حسين کاظمي محل تولد اصفهان به سال 1343، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«پروردگارا، جز شراب وصال تو چيز ديگري عطش مرا نمي‌کاهد و جز به ديدار تو چيزي ديگر عشق مرا خاموش نمي‌کند و جز ديدن رحمت تو در اين کار اشتياق مرا سير نمي‌سازد.»

مناجات شهدا

 

21- شهيد عباس ميرزايي تولد به سال 1344:

«الهي دل من از بهر تو در کار است و گرنه مرا با دل چه کار است. آخر چراغ مرده چه مقدار است. الهي اگر طاعت بر ندارم، جز تو کسي را ندارم. الهي، دل تمناي تو دارد...... .»

22- شهيد مرتضي شاه محمدي محل تولد تهران، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«خدايا، بارالها، معبودا، مولاي مهربان، رحيم، کريم، رحمان، غفور و بخشنده من. اي ستار العيوب تو گواه و شاهد باش که من گناهکار و ناتوان دوست دارم دشمن چشمانم را در اوج درد از حدقه در آورد و دستانم را قطع کند و پاهايم را از بدن جدا نمايد و قلبم را آماج رگبارهايش نمايد و سرم را از تن جدا نمايد تا دشمنان ببينند که اگر چه چشم‌ها و دست‌ها و پاها و قلب و سينه و سرم را از من گرفته‌اند اما يک چيز را نتوانسته‌اند از من بگيرند و آن ايمان من است و عشق به الله، معشوقم و عشق به شهادت و امام و اسلام.»

23- شهيد محمد رضا مصلي نژاد محل تولد استان فارس، سال شهادت 1365:

«خدايا، گروهي مي‌خواهند تو را با استدلال ديگران بشناسند. عده‌اي ترا در کتاب‌ها و مطالب خشک علمي مي‌خوانند. جهتي از آيات تو را مي‌خوانند. اما مولا جان توفيق ده، تا ما تو را از خوشبختيت بجوييم و در يابيم. بفرموده امام حسين (ع) از نواي خدا وصل تو را مي‌جوييم و به وجودت بر خودت استدلال مي‌کنم. پس مرا در پرتو انوار خودت به کوي وصالت برسان.»

24- شهيد رسول فره‌حسنلو محل شهادت شلمچه به سال 1367:

«خداوندا، اکنون که در مقابل تو خود را تنها مي‌يابم و نمي‌توانم از احاطه حکومت تو فرار کنم و در مقابل تو خود را ذليل و خوار و کوچک مي‌بينم. يا غياث المستقيثين مرا درياب که اگر رهايم کني، در جوار شيطان خواهم بود. خداوندا بس است ديگر، دنيا برايم قفس شده است و روحم را آزار و شکنجه مي‌دهد.»

25- شهيد علي اکرامي:

«بار خدايا، طاعت خود را با ما الهام فرما و از نافرماني خويش دورم کن و رسيدن به آنچه را که باعث خوشنودي توست، بر ما آسان‌نما و ما را در ميان بهشتيان خود قرار ده و از دل‌هاي ما پرده بد گماني و حجاب را بردار و از ضمير ما نقش باطل را بزدا.»

مناجات شهدا

26- شهيد رضا خان محمد سال شهادت 1362:

«خدايا، ناب و خالصم گردان. به آشيانه دلم جز پرنده عشق خودت راه نده. ياريم کن تا با نفس سرکشم درافتم. ياريم کن که بنده تو باشم و سر به خاک پاک تو نهم و براي تو زندگي کنم و براي تو بميرم.»

27- شهيد عباس محمدي محل تولد استان خراسان، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«خدايا، چه خوش است هجرت گزيدن و جهاد کردن! خدايا، چه خوش است جهاد کردن و به شهادت رسيدن! خدايا، چه خوش است از علايق بريدن و به ذات کبرايي پيوستن! خدايا، آنقدر در اين راه پا نمي‌نهم تا از پاي بيفتم، آنقدر بر خاکت سجده مي‌کنم تا تو را پيدا کنم. آنقدر دعا مي‌کنم تا قلبم را خانه‌ات گرداني و آنقدر در مي‌زنم تا تا به رويم در واکني و مشتري جانم شوي.»

28- شهيد سيد جلال معصومي محل تولد گلپايگان، سال شهادت 1362:

«معبودا، پروردگارا، چه زيباست جلوه‌گاه جمالت و چه باشکوه است نمايشگاه جلالت. در حيرتم که چگونه شکر تو گزارم. خداي من، عزت و ذلت در دست توست، پس مرا به حال خود وامگذار.م

29- شهيد سيد علي سيد حسيني محل تولد تهران، سال شهادت 1365:

«خدايا چه زيباست مرگ در راه تو و شمع گونه سوختني. خدايا، مي‌دانم تو کيستي، نه آنقدر که علي‌(ع) دانست. خدايا، تو را با ديده دل ديده‌ام، نه آنقدر که محمد (ص) ديد. خدايا، به کتابت و هر آنچه از آن توست يقين دارم، نه آنقدر که رهبر عزيزم، خميني کبير، دارد. خدايا، لحظاتي در زندگيم در التهاب تو سوختم.»

30- شهيد دکتر چمران محل تولد تهران، سال شهادت 1360:

«خدايا، خسته و دلشکسته‌ام. مظلوم از ظلم، پژمرده از جهل اجتماع، ناتون در مقابل طوفان حوادث، نااميد در برابر مبهم و مجهول، تنها، بيکس و فقير در کوير سوزان زندگي، محبوس در زندان آهنين حيات. دل غمزده و دردمندم، آرزوي آزادي مي‌کند و روح پژمرده‌ام خواهش پرواز دارد.»

31- شهيد غفور مومن‌زاده محل تولد اردبيل، محل شهادت شلمچه به سال 1366.

«الهي، به سوي تو روي آورده‌ام و گل سرخ به شوق تو اميد کرم تو در دل  پرورده‌ام. الهي، عاشقان به سوي تو آمده‌اند و من همچنان همنشين با قفسم. چشمه عشق را به من بنمايان، تا اين دل سوخته را در آن شستشو دهم.»

32- شهيد محمدحسن وليخاني از استان تهران، محل شهادت غرب به سال 1365:

«پروردگارا، در اين ايثار خون‌ها، در اين ميثاق خون با خون، مرا در وصلت عشقم پيوندي آسماني ده، مرا با گرمي خونم درون خاک آشنايي ده که من مشتاق اين وصلم، که من مجنون اين عشقم.»

33- شهيد بيت‌الله حسن‌زاده تولد به سال 1341:

«اي معبود، چه زيباست جلوه‌گاه جمالت و چه با شکوه است نمايشگاه جلالت! در حيرتم که اين منم که افتخار راز و نياز در اين جبهه جنوب با تو نصيبم شده. آيا اين منم که توفيق فروغ تابناک ملکوتي تو را دريافته‌ام! اين لحظه‌ها که با تو نيايش مي‌کنم، نه گذشته دارد و نه حال، نه آينده. بلکه پيامي از ابديت که مرا از تمام کارهاي دنيا و زيورهاي دنيا بيزار کرده که مرا براي خواندن به بارگاهت آماده مي‌سازد. آري اي رب اعلاي من، اين منم و نه آن مني که روزگاري طولاني سعي فراوان نمودم، امروز به غير تو ديگر نمي‌بينم و نمي‌فهم.»

34- شهيد حاج مسعود اميري تولد به سال 1339 در کرمانشاه، شهادت به سال 1367 در عمليات مرصاد:

«خدايا، مهاجران رفتند و من انصار شديم. خدايا، به ابرها بگو بگريند، به کوه‌ها بگو بشکافند، به دريا بگو بخروشد، به خورشيد بگو نتابد و به همه بگو اشک بريزند. خدايا به پرنده‌ها بگو پرهايشان را به خون شهدا رنگين کنند. به کبوتران بگو پيام خون را به خط شکنان برسانند. خدايا باز هم به فرشتگان بگو «افمن اعلم ما لا تعلمون» و فلسفه آفرينش در کربلاهاي خوزستان، مهران و ساير نقاط ايران را نشانشان بده. خدايا به محمد (ص) بگو که پيروانش باز هم حماسه آفريدند. به علي (ع) بگو که شيعيانش قيامت به پا کردند و به حسين (ع)  بگو که خونش همچنان در رگ‌هاي ما مي‌جوشد.»

مناجات شهدا

35- شهيد ذبيح‌الله کرمي تولد به سال 1330 در کرمانشاه، شهادت به سال 1367 در سر پل ذهاب:

«به تمامي مقدسات که هيچ چيز به اندازه پيام قبولي قطعنامه از سوي امام بر قلبم سنگيني نکرد. هر چه بيشتر مي‌گريستم، شرمنده‌تر و غمگين‌تر مي‌شدم. رفتم تا بلکه با عرق شرم خود در پيشگاه خدا با خون خويش و رحمت حق آن را از بين ببرم. من بيش از اين نمي‌توانستم ناظر مظلوميت امام باشم و در قبال آن تاب بياورم.

36- شهيد علي‌اکبر تولد به سال 1338 در نفت شهر، محل شهادت طلابيه به سال 1363:

«انساني که خدا را شناخت، عاشق او مي‌شود، انساني که عاشق شد، تمام پليدي‌ها را از خود مي‌راند. انساني که خود، خدا يا اسلام را شناخت، همه کارهاي صالح را يک وظيفه مي‌داند. من نعمتي جز خدا ندارم و شما هم نداريد. اين يک وظيفه است و همه ما مستلزميم در راه خدا جهاد کنيم.»

37- شهيد عبدالله حکمت شمار تولد به سال 1345 در تهران، شهادت به سال 1366 در شلمچه:

«کريما، شنيده بودم که تو جز کالاي نيکو و متاع پاک را خريدار نيستي، پس از چه روي مرا که زنگار به دل و غبار به ديده و زشتي به جسم و پليدي به جان دارم خريداري؟

رحيما، بنده‌اي سرگشته‌ام که گفت و شنود، خور و خواب و نگاهم همه معصيت است و اگر دلي دارم آن هم ملوث به لوث ريا و ملون به لون غير خداست. پس به رحمت واسعه‌ات و به کرامت غباري که از سر قدوم مبارک رزمندگان اسلام برخواسته و بر چهره سياه من فرود آمده از گناهانم در گذر و بر من رحم کن، اگر چه من خواري در گلزار گلستان تو هستم.»

38- شهيد محمد علي فتاح‌زاده تولد به سال 1342 در تبريز، شهادت به سال 1364:

«الهي، چون در تو نگرم، از جمله تاجداران هستم و تاج بر سر و چون بر خود مي‌نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.»

39- شهيد مسعود صالحي محل تولد ملاير به سال 1347، محل شهادت شلمچه به سال 1366.

«خدايا، بگذار در معرکه نبرد حق با باطل عاشقانه بتازم و طاغوت و شيطان را بر زمين بيندازم. بگذار پروانه وار به دور شمع وجودت بگردم و بسوزم تا قيد و بند را ببرم و آزادانه در معرکه حيات جولان دهم. بگذار، با شمشير بران شهادت سکوت تاريخ را بشکنم..... . بگذار از جاذبه مادي، خود را آزاد کنم.»

40- شهيد مرتضي عمراني‌پور تولد به سال 1348، شهادت به سال 1365 در شلمچه:

«بار پروردگارا، چنين احساس مي‌کنم که تا به حال هيچ‌گونه سنخيّتي با ائمه (ع) نداشته‌ام. لذا از تو مي‌خواهم که در آخرين لحظات عمرم پهلوهايم بشکند، صورتم نيلي شده، از بازوانم درد بکشم و در سينه‌ام احساس  سوزش کنم تا که لااقل جسدم با معصومين شباهتي داشته باشد.»

منبع:تبيان

+ نوشته شده توسط بهرامی در جمعه 14 مرداد1390 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |

اسفند 1364
تهران – بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8

یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آن‌طور که خودش می‌گفت، از خانواده‌ای پول‌دار و بالاشهری بود. همواره آرایش غلیظی می‌کرد و با ناخن‌های بلند لاک‌زده می‌آمد و ما را پانسمان می‌کرد. با وجودی که از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای مجروح‌ها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برای‌شان کار می‌کرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هم‌اتاقی شیرازی من لگن می‌آورد و پس از دستشویی، بدن او را می‌شست و تر و خشک می‌کرد.

            جانباز

یکی از روزها من در اتاق مجروحین فک و دندان بودم که ناهار آوردند. گفتم که غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت کرد و گفت: تو بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... این‌جا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم که آن‌جا غذا بخورم، ولی او شدیدا مخالفت کرد. دست آخر فقط اجازه داد که برای چند دقیقه موقع غذا خوردن آنها، در اتاق‌شان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود. پرستار راست می‌گفت. بدجوری چندشم شد. آن‌قدر هورت می‌کشیدند و شلپ و شولوپ می‌کردند که تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با عشق و علاقه‌ی بسیار، به بعضی از آنها که دست‌شان هم مجروح بود، غذا می‌داد و غذا را که غالبا سوپ بود، داخل دهان‌شان می‌ریخت.

یکی از روزها، محسن - از بچه‌های  محل‌مان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان زمان آن پرستار خوش‌تیپ! هم داشت دست من را پانسمان می‌کرد. خیلی مؤدب و با احترام، خطاب به محسن که آن¬‌طرف تخت و کنار کمد بود، گفت:
- می‌بخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن که می‌خواست به چهره‌ی آرایش کرده و بدحجاب او نگاه نکند، رویش را کرد آن طرف و قیچی را پرت کرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچه‌ها از این کار محسن ناراحت شدند. دستم را که پانسمان کرد، با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، اتاق را ترک کرد و رفت. وقتی به محسن گفتم که چرا این‌جوری برخورد کردی؟ او که با احترام با تو حرف زد، گفت:
- اون غلط کرد... مگه قیافه‌شو نمی‌بینی؟ فکر می‌کنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگار نه انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازاست ...
هر چه گفتم که این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌کرد و القاب زشت نثارش کرد. حرکت محسن آن‌قدر بد بود که یکی دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد آن طرف. هر‌طوری بود، از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت:
- من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که به‌م می‌گه آخه دختر، تو مگه دیوونه‌ای که با این سن و سال و این تیپت، می‌ری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگ‌ترن، تر و خشک می‌کنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوری‌شون؟ بخش‌های دیگه التماسم می‌کنند که من برم اون‌جاها، ولی من گفتم که فقط و فقط می‌خوام در این‌جا خدمت کنم. من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ جا عوض نمی‌کنم. من افتخار می‌کنم که جانباز رو تمیز کنم. برای من اینا پاک‌ترین آدمای روی زمین هستند ... اون‌وقت رفیق شما با من اون‌جوری برخورد می‌کنه. مگه من به‌ش بی احترامی کردم یا حرف بدی زدم؟

هر‌طوری بود عذرخواهی کردم و گذشت.
شب جمعه‌ی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم می‌زدم که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. کنجکاو شدم که صدا از کجاست. ردش را که گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوش‌تیپ و یکی دیگر مثل خودش، کنار رادیو نشسته بودند و دعای کمیل گوش می‌دادند و زارزار گریه می‌کردند.

یکی از روزهای نزدیک عید نوروز، جوانی که نصف چهره‌اش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچه‌ی آبادان بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی او داشت دست من را پانسمان می‌کرد، جوان هم کنار تختم بود. برایم جالب بود که بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم:
- این یارو سیاه‌سوخته فامیل‌تونه؟
که جا خورد، ولی چون می‌دانست شوخی می‌کنم، خندید و گفت:
- نه‌خیر ... ولی خیلی به‌م نزدیکه.
تعجب کردم. پرسیدم کیست که گفت:
- این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافه‌ی داغان؟ که خود پرستار تعریف کرد:
- اون توی جنگ زخمی شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه‌ی آبادانه، ولی این‌جا بستری بود. این‌جا کسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی به‌ش می‌رسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم می‌گفت که این با این قیافه‌ی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی داره که تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضی‌شون کردم و حالا نامزد کردیم.

من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به کنایه گفتم:
- آخه حیف تو نیست که عاشق اون سیاه‌سوخته شدی؟
که این‌بار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
- دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ‌‌ها ... اون از هر خوشگلی خوشگل‌تره.

+ نوشته شده توسط بهرامی در جمعه 7 آبان1389 و ساعت 8:49 قبل از ظهر |

زندگی نامه شهید علی رضا ماهینی

دانلود کتاب " بچه محله جلالی "                                                                                                 


براساس زندگی نامه شهید علی رضا ماهینی


قصه فرماندهان : جلد 17



حجم فایل : 1 مگابات PDF


 

 

دانلود کتاب "تیک تاک زندگی" - شهید کلاه دوز

دانلود کتاب "تیک تاک زندگی"


براساس زندگی نامه  شهید کلاهدوز                                                                        


قصه فرماندهان جلد 18


حجم کتاب : 1 مگابایت PDF

 

 
دانلود کتاب " پرواز سفید "
كتاب - دانلود كتاب هاي شهدا
سه شنبه ، 9 شهریور 1389 ، 09:16

زندگی نامه شهید بابایی - دانلود کتاب " پرواز سفید "

دانلود کتاب " پرواز سفید "

(قصه فرماندهان جلد 4)


بر اساس زندگی نامه شهید بابایی


حجم کتاب : 1 مگابایت PDF


رهبر معظم انقلاب :


وظيفه قدرداني از ايثارگران بويژه شهيدان، فريضه اي عيني و تعيني و هميشگي ا                           

 
دانلود کتاب "جلوه جلال "
كتاب - دانلود كتاب هاي شهدا
جمعه ، 5 شهریور 1389 ، 06:11

دانلود کتاب "جلوه جلال "

دانلود کتاب "جلوه جلال "


براساس زندگی نامه سردار شهید جلال افشار


ناشر : بنیاد حفظ وآثار ارزش های دفاع مقدس


تعداد صفحات : 109 صفحه


حجم کتاب : 4 مگابات PDF


 

 
دانلود کتاب " کاوه معجزه انقلاب "
كتاب - دانلود كتاب هاي شهدا
سه شنبه ، 2 شهریور 1389 ، 12:27

دانلود کتاب " کاوه معجزه انقلاب "

 

دانلود کتاب " کاوه معجزه انقلاب "


براساس زندگی نامه                                                                  شهید کاوه


مجموع شمارگان: (چاپ چهارم) 14000 نسخه


حجم فایل : 3 مگابات PDF


ناشر : نشر ستاره ها

 

 

 
دانلود رایگان مجموعه کتاب های دفاع مقدس
كتاب - دانلود كتاب هاي شهدا
شنبه ، 30 مرداد 1389 ، 07:24


دانلود رایگان مجموعه کتاب های دفاع مقدس



نشر صریر

دانلود 18 کتاب دفاع مقدس(با فرمت PDF)



ناشر: بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس (صریر)




...


 


 

+ نوشته شده توسط بهرامی در سه شنبه 16 شهریور1389 و ساعت 7:27 بعد از ظهر |

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بخشی از سخنان خود در دیدار با اساتید بسیجی دانشگاه‌ها با با ذكر خاطراتی از شهید دكتر مصطفی چمران، این شهید را انسانی مؤمن، مجاهد، شجاع، بصیر، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، دارای روحیه ای لطیف و بی اعتنا به نان، نام و مقام دنیا توصیف كردند كه آن را در این قسمت می‌خوانید و می‌شنوید:

اولاً اين شهيد يك دانشمند بود؛ يك فرد برجسته و بسيار خوش‌استعداد بود. خود ايشان براى من تعريف ميكرد كه در آن دانشگاهى كه در كشور ايالات متحده‌ى آمريكا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور كه به ذهنم هست ايشان يكى از دو نفرِ برترينِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب ميشده - تعريف ميكرد برخورد اساتيد را با خودش و پيشرفتش در كارهاى علمى را. يك دانشمند تمام‌عيار بود. آن وقت سطح ايمان عاشقانه‌ى اين دانشمند آنچنان بود كه نام و نان و مقام و عنوان و آينده‌ى دنيائىِ به ظاهر عاقلانه را رها كرد و رفت در كنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعاليتهاى جهادى شد؛ آن هم در برهه‌اى كه لبنان يكى از تلخترين و خطرناكترين دورانهاى حيات خودش را ميگذرانيد. ما اينجا در سال 57 مى‌شنيديم خبرهاى لبنان را. خيابانهاى بيروت سنگربندى شده بود، تحريك صهيونيستها بود، يك عده هم از داخل لبنان كمك ميكردند، يك وضعيت عجيب و گريه‌آورى در آنجا حاكم بود، و صحنه هم بسيار شلوغ و مخلوط بود.

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران
همان وقت يك نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسيد كه اين اولين رابطه و واسطه‌ى آشنائى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در اين نوار بود كه توضيح داده بود صحنه‌ى لبنان را كه لبنان چه خبر است. براى ما خيلى جالب بود؛ با بينش روشن، نگاه سياسىِ كاملاً شفاف و فهم عرصه - كه توى آن صحنه‌ى شلوغ چه خبر است، كى با كى طرف است، كى‌ها انگيزه دارند كه اين كشتار درونى در بيروت ادامه داشته باشد - اينها را در ظرف دو ساعت در يك نوارى ايشان پر كرده بود و فرستاده بود، كه دست ما هم رسيد. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد كه نگاه سياسى و فهم سياسى و آن چراغ مه‌شكنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل يك مه غليظ، فضا را نامشخص ميكند؛ چراغ مه‌شكن لازم است كه همان بصيرت است. آنجا جنگيد؛ بعد كه انقلاب پيروز شد، خودش را رساند اينجا.

 از اول انقلاب هم در عرصه‌هاى حساس حضور داشت. رفت كردستان و در جنگهايى كه در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزير دفاع شد؛ بعد كه جنگ شروع شد، وزارت و بقيه‌ى مناصب دولتى و مقامات را كنار گذاشت و آمد اهواز، جنگيد و ايستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسيد. يعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنيا ارزش نداشت، جلوه‌هاى زندگى ارزش نداشت.

چمران یك عكاس درجه‌ى يك بود
اينجور هم نبود كه يك آدم خشكى باشد كه لذات زندگى را نفهمد؛ بعكس، بسيار لطيف بود، خوش‌ذوق بود، عكاس درجه‌ى يك بود - خودش به من ميگفت من هزارها عكس گرفته‌ام، اما خودم توى اين عكسها نيستم؛ چون هميشه من عكاس بوده‌ام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شايد در هيچ مسلك توحيدى و سلوك عملى هم پيش كسى آموزش نديده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

محاصره پاوه چگونه شكسته شد؟

انسان باانصافى بود. لابد قضيه‌ى پاوه را شماها ميدانيد كه در پاوه بر روى بلندى‌ها، بعد از چند روز جنگيدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اينها را از اطراف محاصره كرده بود و نزديك بود به اينها برسند كه امام اينجا از قضيه مطلع شدند، و يك پيام راديوئى از امام پخش شد كه همه بروند طرف پاوه؛ دوى بعدازظهر اين پيام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى اين خيابانهاى تهران شاهد بودم كه همين طور كاميون و وانت و اينها بودند كه از مردم عادى و نظامى و غير نظامى از تهران و همين طور از همه‌ى شهرستانهاى ديگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضيه‌ى پاوه كه مرحوم شهيد چمران آمده بود تهران، توى جلسه‌اى كه ما بوديم به نخست‌وزيرِ وقت گزارش ميداد كه بين اينها هم از قديم يك رابطه‌ى عاطفى‌اى وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اينجورى گفت: وقتى ساعت دو پيام امام پخش شد، به مجرد پخش پيام امام و قبل از آنى كه هنوز هيچ خبرى از حركت مردم به آنجا برسد، ما احساس كرديم كه كأنه محاصره باز شد. ميگفت: حضور امام و تصميم امام و پيام امام آنقدر مؤثر بود كه به صورت برق‌آسا و به مجرد اينكه پيام امام رسيد، كأنه براى ما همه‌ى آن فشارها به پايان رسيد؛ ضد انقلاب روحيه‌ى خودش را از دست داد و ما نشاط پيدا كرديم و حمله كرديم و حلقه‌ى محاصره را شكستيم و توانستيم بياييم بيرون. آنجا نخست‌وزير وقت خشمگين شد و به مرحوم چمران توپيد كه ما اين همه كار كرديم، اين همه تلاش كرديم، تو چرا همه‌ى اين را به امام مستند ميكنى؟! يعنى هيچ ملاحظه نميكرد؛ منصف بود. بااينكه ميدانست كه اين حرف گله‌مندى ايجاد خواهد كرد، اما گفت.

خاطره‌ی اعزام به اهواز

حضور براى او يك امر دائمى بود. ما از اينجا با هم رفتيم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتيم. توى تاريكى شب وارد اهواز شديم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود يازده دوازده كيلومترى شهر اهواز مستقر بود. ايشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت كه با خودش از تهران جمع كرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با يك هواپيماى سى - 130 رفته بوديم آنجا. به مجردى كه رسيديم و يك گزارش نظامى كوتاهى به ما دادند، ايشان گفت كه همه آماده بشويد، لباس بپوشيد تا برويم جبهه. ساعت شايد حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى كسانى كه همراه ايشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا كوت كردند؛ همه پوشيدند و رفتند. البته من به ايشان گفتم كه من هم ميشود بيايم؟ چون فكر نميكردم بتوانم توى عرصه‌ى نبرد نظامى شركت كنم. ايشان تشويق كرد و گفت بله، بله، شما هم ميشود بيائيد. كه من هم همان جا لباسم را كندم و يك لباس نظامى پوشيدم و - البته كلاشينكف داشتم كه برداشتم - و با اينها رفتيم.

 يعنى از همان ساعت اول شروع كرد؛ هيچ نميگذاشت وقت فوت بشود. ببينيد، حضور اين است. يكى از خصوصيات خصلت بسيجى و جريان بسيجى، حضور است؛ غايب نبودن در آنجايى كه بايد در آنجا حاضر باشيم. اين يكى از اوّلى‌ترين خصوصيات بسيجى است.

در عين لطافت، شجاع و بی‌رودربایستی بود

در روز فتح سوسنگرد - چون ميدانيد سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه‌ى دوم حركت شد و فتح شد - تلاش زيادى شد براى اينكه نيروهاى ما - نيروهاى ارتش، كه آن وقت در اختيار بعضى ديگر بودند - بيايند و اين حمله را سازماندهى كنند و قبول كنند كه وارد اين حمله بشوند. شبى كه قرار بود فرداى آن، اين حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگيرد، ساعت حدود يك بعد از نصف شب بود كه خبر آوردند يكى از يگانهائى كه قرار بوده توى اين حمله سهيم باشد را خارج كرده‌اند. خب، اين معنايش اين بود كه حمله يا انجام نگيرد يا بكلى ناموفق بشود. بنده يك يادداشتى نوشتم به فرمانده‌ى لشكرى كه در اهواز بود و مرحوم چمران هم زيرش نوشت - كه اخيراً همان فرمانده‌ى محترم آمده بودند و عين آن نوشته‌ى ما را قاب كرده بودند و دادند به من؛ يادگار قريب سى ساله؛ الان آن كاغذ در اختيار ماست - و تا ساعت يك و خرده‌اى بعد از نصف شب ما با هم بوديم و تلاش ميشد كه اين حمله، فردا حتماً انجام بگيرد. بعد من رفتم خوابيدم و از هم جدا شديم.

صبح زود ما پا شديم. نيروهاى نظامى - نيروهاى ارتش - كه حركت كردند، ما هم با چند نفرى كه همراه من بودند، دنبال اينها حركت كرديم. وقتى به منطقه رسيديم، من پرسيدم چمران كجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. يعنى قبل از آنى كه نيروهاى نظامىِ منظم و مدون - كه برنامه ريخته شده بود كه اينها در كجا قرار بگيرند و آرايش نظامى‌شان چگونه باشد - حركت بكنند و راه بيفتند، چمران جلوتر حركت كرده بود و با مجموعه‌ى خودش چندين كيلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه اين كار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا اين شهيد عزيز را رحمت كند. اينجورى بود چمران. دنيا و مقام برايش مهم نبود؛ نان و نام برايش مهم نبود؛ به نام كى تمام بشود، برايش اهميتى نداشت. باانصاف بود، بى‌رودربايستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عين لطافت و رقت و نازك‌مزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ يك سرباز سختكوش بود.

تعلیم شلیك آر.پی.جی توسط دانشمند فيزيك پلاسما!
من خودم ميديدم شليك آر.پى.جى را كه نيروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعليم ميداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتيم، نه بلد بوديم. او در لبنان ياد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم ميگفت؛ ماها ميگفتيم آر.پى.جى، او ميگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ يك مقدار هم از يك راه‌هائى گير آورده بود؛ تعليم ميداد كه اينجورى آر.پى.جى را بايستى شليك كنيد. يعنى در ميدان عمليات و در ميدان عمل يك مرد عملى به طور كامل. حالا ببينيد دانشمند فيزيك پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در كنار شخصيت يك گروهبانِ تعليم دهنده‌ى عمليات نظامى، آن هم با آن احساسات رقيق، آن هم با آن ايمان قوى و با آن سرسختى، چه تركيبى ميشود. دانشمند بسيجى اين است؛ استاد بسيجى يك چنين نمونه‌اى است. اين نمونه‌ى كاملش است كه ما از نزديك مشاهده كرديم. در وجود يك چنين آدمى، ديگر تضاد بين سنت و مدرنيته حرف مفت است؛ تضاد بين ايمان و علم خنده‌آور است. اين تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغين - كه به عنوان نظريه مطرح ميشود و عده‌اى براى اينكه امتداد عملى آن برايشان مهم است دنبال ميكنند - اينها ديگر در وجود يك همچنين آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ايمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اينكه گفتند:

با عقل آب عشق به يك جو نمی‌رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم‌

نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ايمانى، با عشق هيچ منافاتى ندارد؛ بلكه خود پشتيبان آن عشق مقدس و پاكيزه است.

خب، حالا توقعى كه ما داريم و اين توقع، توقع زيادى هم نيست، يعنى آن زمينه‌اى كه انسان مشاهده ميكند - اين روحيه هاى پرنشاط شما، اين دلهاى پاك و صاف، اين ذهنهاى روشن، اين جوّال بودن فكرهاى شما كه انسان در عرصه‌هاى مختلف از نزديك شاهد است - اين اميد را و اين توقع را به انسان ميبخشد، اين است كه فرآورده‌ى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلكه به نحو قاعده - چمران‌ها باشند؛ نه اينكه چمران‌ها يك استثنا باشند. اين اميد، اميد بى‌جائى نيست.
+ نوشته شده توسط بهرامی در جمعه 12 شهریور1389 و ساعت 7:35 بعد از ظهر |
توسل به دامن یوسفان / تصاویر مزارهایی خاص از شهدای گمنام

 ای شهید گمنام مادرت فاطمه است

«شهدای گمنام»، همان یوسفان گمگشده ای که بی نام و نشان از بیابانهای تفتیده ی مناطق عملیاتی دفاع مقدس به شهرها بازگشته اند و در نقاط مختلف کشور آرام گرفته اند، واسطه های فیض الهی، برای کسب معارف دینی و برآورده شدن حاجات دنیوی و اخروی می باشند...

در بین انسانها خداوند متعال، برخى از بندگان شایسته اش را جلوه گاه رحمت و عظمت خویش مى سازد و براى نشان دادن جایگاه رفیع آنان ، بندگان را دستور مى دهد تا اگر مى خواهند به خدا برسند، از این راه برسند و اگر از قادر متعال، حاجت مى خواهند، خدا را به حرمت و قداست و جاه این زبدگان سوگند دهند و آنان را »وسیله» قرار دهند. (1)
در آیه ای از آیات مبین قرآن داریم:
یا اَیُّها الَّذیِنَ آمَنُوا اتَّقوا الله وابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیِلَة (2)
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید، پرهیزکار باشید و به سوی خدا «وسیله‌ای» تحصیل کنید»

سلام بر شهدا

در زیارتگاهها، اگرچه در ظاهر، سنگ مزار و چوب و در و آستانه است ، اما در باطن ، محبتى ژرف و عشقى گدازان به اولیای الهی است و انتساب آنان به اهل بیت ، به آنان قداست بخشیده است. وقتى قلب ، خانه محبت یک محبوب شد، صاحب آن دل ، از نام و یاد و لباس و دستمال و کفش و کوچه و شهر محبوب هم خوشش مى آید و لذت مى برد و در همه این آینه ها «عکس رخ یار» را مى بیند.(3)

خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرمایند:
«فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشیِرُ اَلْقاهُ عَلی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا»(4)
«هنگامی که بشارت دهندة (زنده بودن یوسف ـ علیه السّلام ـ نزد پدرش یعقوب) آمد، آن (پیراهن) را بر صورت یعقوب ـ علیه السّلام ـ افکند، ناگهان یعقوب بینا شد»
پارچه ای که چشم حضرت یعقوب را بینا کرد، بر اثر مجاورت با یوسف ـ علیه السّلام ـ دارای چنین خصوصیّتی شده است.

ما در کنار مزار اولیاء خدا خصوصا شهدا، پیوند عاطفی و عمیق قلبی پیدا می‌کنیم و آن‌ها را در خانة خدا واسطه قرار می‌دهیم، و زبان حال ما این است که ما لیاقت ارتباط مستقیم با خداوند را نداریم، شما را واسطه قرار می‌دهیم، چنان‌که این معنی در قرآن کریم نیز آمده است؛
قالُوا یا اَبانا اِسْتَغْفرلَنا ذُنُوبَنا اِنّا کُنّا خاطِئین(5)
«فرزندان یعقوب ـ علیه السّلام ـ به او گفتند: ای پدر! از درگاه خدا، آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم».

و یا در جایی دیگر خداوند باری تعالی می‌فرماید:
«َلَوْ لَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا جائُوکَ فَاسْتَغْفَروُ اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحیما»(6)
«و اگر این مخالفان هنگامی که به خود ستم کردند، نزد تو آمده و از خدا طلب آمرزش می‌کردند، و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هم برای آن‌ها استغفار می‌کرد، خدا را توبه‌پذیر و مهربان می‌یافتند.»
مردی به محضر پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد و پرسید:
«ای رسول خدا! من سوگند خورده‌ام که آستانة در بهشت و پیشانی حورالعین را ببوسم، اکنون چه کنم؟».
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: پای مادر و پیشانی پدر را ببوس (یعنی اگر چنین کنی، به آرزوی خود، در مورد بوسیدن پیشانی حورالعین و آستانة در بهشت می‌رسی)
او پرسید: اگر پدر و مادرم، مرده باشند چه کنم؟
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «قبر آن‌ها را ببوس»(7)

سفیان ثَوْری (یکی از صوفی مسلکان اهل تسنّن) نزد امام صادق ـ علیه السّلام ـ آمد و عرض کرد:
«چرا مردم دامن پرده‌های کعبه را می‌گیرند، با این‌که آن پرده‌ها، پارچه‌های کهنه است که سودی نمی‌بخشند؟».
امام صادق ـ علیه السّلام ـ در پاسخ فرمود:
«این کار مثل آن است که مردی در مورد مرد دیگر، مرتکب گناهی شود (مثلاً حقّ او را ضایع کرده) به دامن او می‌چسبد و به گرد او می‌گردد، به امید این‌که آن مرد، گناه او را ببخشد». (8)


***


بعد از بیان برخی آیات و روایات درباره توسل و ارتباط معنوی با اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و اولیاء الله، باید بگوئیم؛ «شهدای گمنام»، همان یوسفان گمگشده ای که بی نام و نشان از بیابانهای تفتیده ی مناطق عملیاتی دفاع مقدس به شهرها بازگشته اند و در نقاط مختلف کشور آرام گرفته اند، واسطه های فیض الهی، برای کسب معارف دینی و برآورده شدن حاجات دنیوی و اخروی می باشند، که زیارت و توسل به دامن آنان انسانها را در مسیر قرب الی الله قرار می دهد و سر منشأ آثار و برکات فراوان برای طالبان حقیقت خواهد بود.
در ادامه تقدیم می کنیم؛ تصاویری از مزارهای مطهر شهدای گمنام در بهشت زهرا سلام الله علیها تهران که بر روی آنان نوشته هایی همچون: « حاجت گرفته»، «حاجت گرفته از شهید گمنام»، «حاجت گرفته از شهید»، «حاجت گرفته از شهدای گمنام»، «حاجت گرفته زائر کربلا» و «بوسه میزنم بر جایگاه مقدس شما التماس دعا» حک شده است و از دلدادگی حاجت گرفتگان به شهدای گمنام حکایت دارد:
بعد از وفات، تربت ما در زمین مجوی
در سینه های مردم عارف مزار ماست(9)

د:
بعد از وفات، تربت ما در زمین مجوی
در سینه های مردم عارف مزار ماست(9)

............................................................................

پی نوشت:
1) جواد محدثی
2) آیة 34، سورة مائده
3) جواد محدثی
4) آیه 96، سوره یوسف
5) آیة 97، سورة یوسف 
6) سورة نساء، آیة 64
7) الاعلام قطب الّدین حنفی، ص 24
8) انوارالبهیّه
9) منتسب به حافظ شیرازی

+ نوشته شده توسط بهرامی در چهارشنبه 20 مرداد1389 و ساعت 4:33 بعد از ظهر |
  ولادت ١۵ /٩/ ١٣۴٨ تبریز.

شهادت٢۶/ ١٢ / ١٣٧۵ جنوب لبنان.

مسلمانان دو قبله دارند کعبه برای عبادت قدس برای شهادت

{قسمتی از خطبه شهید عبدالصمد امام پناه}



Uploaded Picture


شهيد سيدعبدالصمد امام پناه

 استان آذربايجان شرقي

 شهرستان تبريز

وصيت نامه«طلبه شهيد: سيدعبدالصمد امام پناه»

صوفي به ره عشق صفا بايد كرد    --------------  عهدي كه نموده‌اي وفا بايد كردپدر و مادر گرامي براي آخرين بار دستتان را مي‌بوسم اميدوارم هميشه ايام را مثل امروز خوش بگذرانيد. چون ديدم آمادگي پذيرش واقعيت را نداريد لذا مجبورم اين گونه خداحافظي كنم. ولي راضي نمي‌شوم دلم مي خواست صاف كنار هم بايستيد و من پايتان را ببوسم و بعد با روي گشاده و بشاش از هم ديگر جدا شويم. البته باز هم به همديگر مي رسيم. ان شاءالله اگر خداوند بخواهد در آن دنيا تلافي مي كنم. چون اين دنيا را كوچكتر و پست‌تر از آن ديدم كه بتوانم بوسيله آشيائش شما را مسرور كنم. علي اي حال من اين را از خداوند سال‌هاست كه خواسته‌ام و منتظر بودم حال خداوند راضي شده و جوابم را داده است. پس شما هم راضي باشيد به رضاي خداوند و بدانيد هر حرفي غير اين كفر و وسوسه شيطان است. اگر بغضي هم دست داد فقط و فقط به ياد مصايب اباعبدالله الحسين -عليه‌السلام- اشك بريزند. چون من گناهكار و عاصي چيزي نيستم كه قابل اين باشم. هر چه هست در دامن اين بزرگواران است. گريه كنيد تا دست همه ما را بگيرند. از مادم حضرت زهرا -سلام‌الله‌عليها- صبربخواهيد. همو بودكه مرا به ساحل نجات رسانيد و الا خدا مي‌داند در چه سرگرداني‌اي بودم. مبادا فكر كنيد كه مرا از دست داده‌ايد. بهتر است از قول شهيد بهشتي برايت بگويم كه مي‌گفت: ما شهيدان را از دست نداده‌ايم. بلكه به دست آورده‌ايم و غلط است كه مي‌گويند از دست رفته خودمان هم موقعي به دست مي‌آييم كه روزي به شهادت برسيم. وصيتي هم دارم كه نگذاريد بعد سوء استفاده‌اي بشود. از همه آشنايان حليت بخواهيد.

 و السلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته.
+ نوشته شده توسط بهرامی در یکشنبه 20 تیر1389 و ساعت 11:39 قبل از ظهر |

كربلا لبريز عطر ياس شد. . . .نوبت جانبازی عباس شد

شعر شاه شمشاد قدان حافظ برای حضرت ابوالفضل و داستان این شعر:
مرحوم کل احمد آقا ( کربلایی احمد میرزا حسینعلی تهرانی ) نقل می کردند که: « روزی جناب شیخ رجبعلی خیاط به من فرمودند: در عالم معنا، روح خواجه حافظ شیرازی را مشاهده کردم که بسیار منبسط بود. خواجه حافظ شیرازی رو به من کرده و گفت: من غزل شاه شمشاد قدان را، در وصف ماه منیر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام سرودم. و از این امر خیلی مسرور بود.»


شاه شمشاد قدان ، خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان


مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان


تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان


کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا بخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان


بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان


پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان


دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان


با صبا در چمن لاله ، سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان


گفت حافظ من و تو مَحرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان


« حافظ »

+ نوشته شده توسط بهرامی در یکشنبه 20 تیر1389 و ساعت 0:49 قبل از ظهر |

سر خوش آن عیدی که آن مولای نور

از کنار کعبه بنماید ظهور

قلب ها را مُهر هم عهدی زند

از حرم بانگ اناالمهدی زند

 

+ نوشته شده توسط بهرامی در یکشنبه 20 تیر1389 و ساعت 0:7 قبل از ظهر |

چندی است زود به زود دلم تنگ می شود            چشمم به محض یاد تو خونرنگ می شود

شاید که قلب خسته ام از جنس شیشه است           یا اینکه گاه  تیر غمت سنگ می شود

وقتی صدای پای تو از دور می رسد                  نبضم دوباره با تو هماهنگ می شود

یک روز اگر خیال تو از خاطرم رود                 آیینه ام دوباره پر از زنگ می شود

وقتی نباشی ای گل بی خار زندگی                    دنیا اسیر خدعه و نیرنگ می شود

احساس می کنم که تو از راه می رسی              چندی است زود به زود دلم تنگ می شود

اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل

+ نوشته شده توسط بهرامی در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 8:0 قبل از ظهر |
.... و يك غزل جديد از آقاي لطيفيان ...

 

يك شب بيا ستاره بريزم به پاي تو

اي آفتاب من همه چيزم فداي تو

يك شب بيا به ما برسد اي اذان صبح

از پشت بام مسجد كوفه صداي تو

ما مدتي است خانه تكاني نكرده ايم

شرمنده ايم در دل ما نيست جاي تو

غير از همين دو قطره اشكي كه مانده بود

چيزي نداشتم كه بيارم براي تو

از روزهاي هفته سه شنبه براي من

شبهاي پنجشنبه و جمعه براي تو

روزي به خاطر سفر جمكران من

روزي به خاطر سفر كربلاي تو

+ نوشته شده توسط بهرامی در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 7:49 قبل از ظهر |
 

يارب الجميل

مي خواستم به شور تو شيدا شوم نشد            در تار و پود عشق تو معنا شوم نشد

ابر هزار جنگل جان را به جان خويشتن          باريده ام كه در تو شكوفا شوم نشد

لب وانشد كه قفل فراقت امان نداد                  گفتم كه در وصال تو گويا شوم نشد

مي خوانمت به جان و نمي بينمت به چشم           گفتم كليد حل معمّا شوم نشد

با هر چه ابر عاشق و با هر چه رود شوق        رفتم كه محو وسعت دريا شوم نشد

عاشق دلان به عشق رسيدند و من هنوز          پا در ركاب مانده كه برپا شوم نشد

مي خواستم به حرمت دريادلان عشق                 يك قطره در كوير تمنا شوم نشد

یا اباصالح المهدی ادرکنا

اللّهم عجّل لولیّک الفرج

+ نوشته شده توسط بهرامی در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 7:46 قبل از ظهر |
سيد شهيدان اهل قلم شهيد سيد مرتضي آويني

 شيطان مي خواست که با قدرت سلاح برجهان حکومت يابد ومومنين با گوشت پوست ورگ واستخوان دربرابرش ايستادند . بمب ها و موشک هايش را به جان خريدند ودرفضايي آکنده ازبخارات مرگبار شيميايي ازاستقلال وشرف و عزت خويش دفاع کردند... و هرگز دربرابر عمل خويش مزدي نخواستند. اما اکنون که علي الظاهر جنگ خاتمه يافته است آيا بايد درفراموشکده ها و غفلت کده هاي اذهان من و تودرهياهوي شهر گم شوند و.. شايد جنگ خاتمه يافته باشد اما مبارزه هرگز پايان نخواهد يافت وزنهاراين غفلتي که من وتو را درخود گرفته است ، ظلمات قيامت است . آنگاه که آسمان انفطار يابد وستارگان پراکنده شوند . آنگاه که درياها شکافته شوند وانسان ها سرازقبرها بردارند ، خواهند دانست که چه پيش فرستاده اند و چه واپس نهاده اند . ****  ياد شهيدان تا ابد در قلبها و ذهنهايمان باقي ميماند. بيائيد سري به بهشت شهدا بزنيم . بيائيد براي فراق ياران ندا سر دهيم كه اي شهيدان دست ما را بگيريد ما را هم به وادي نور رهنمون سازيد و دعايمان كنيد..منتظر قدوم سبز شما و نظراتتان هستيم


Uploaded Picture

+ نوشته شده توسط بهرامی در چهارشنبه 13 دی1385 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |
 

مسئله خروج از عادت مربوط به حال آدم است ، مربوط به خود شخص است .

اينكه ما بر اساس اينكه در نشئه طبيعت كه عالم تدريج هست و بتدريج داريم رشد مي كنيم و به كمال مي رسيم و اساس عالم طبيعت بر تدريج است نه بر دفعي ، به اين معنا كه موجودات بر اساس امتداد زماني رشد مي كنند ، مثل اينكه هسته خرما كاشته مي شود و كم كم به تدريج جوانه مي زند ، ساقه مي گيرد ، شاخه مي كند ، ميوه مي آورد .

خروج از عادت در امور روزمرگي هم براي ما پيش مي آيد بعد وقتي كه عادت كرديم ديگر آن لذت را نداريم .

آنهايي كه انسانهاي الهي هستند مي بينند كه دم به دم عالم مدل جديد هست كه "جلوه كند نگار من تازه به تازه نو به نو" اصلاً اين طبع انسان است ، انسان يك چيز كهنه مندرس پير شده را نمي پسندد .

حتي در روايات دارند كه براي اينكه بهشتيها با بهشت خو بكنند هر هفته مدل بهشت را عوض مي كنند .

اصلاً انسان طبعش بر زينت طلبي دم به دم است ، و همانطور كه در امور مادي اينطورست ، در امور معنوي هم چنين است . منتهي در امور مادي به مسائل مادي عادت مي كند و در امور معنوي هم به حقايق و اسرار عادت مي كند كه از خلق و خوي متعارف در مي رود . هر موقع آدم از عادت درآمد ، لذت هم مي آيد .

اما براي مصيبت حضرت سيد الشهدا ( عليه السلام ) اگر هم روز هم باشد مردم حضور دارند .

چقدر شيرين كه خداي نظام هستي را مي بينيد يك كتاب در تكوين و يك كتاب در تشريع و يك كتاب در انفس و به همه هم گفت : همين كتاب را مطالعه بفرمائيد و مي بينيد كه خستگي هم ندارد .

   طبيعت انسان طوريست كه در هر چيزي كه خو كند خستگي هم برايش دارد                 ( حتي در امور علمي )

الان انسانها به اين نشئه طبيعت خو كرده اند و بر ايشان لذتي ندارد ولي وقتي سفر از اين نشئه به نشئه اي ديگر صورت گرفت ، آنجا لذتها شروع مي شود و لذا با مرگ انسان از بين نمي رود بلكه به نشئه اي بالاتر صعود دارد .

البته در جنبه عادت حس ديگر مردم با تعويض لباس ، تعويض خوراك ، تعويض منزل ، تعويض كار و ... براي خود تنوع ايجاد كرده و براي خود لذت تازه درست مي كنند ولي از جنبه عقلائي با اين نظام هستي خود كرده اند و هيچ لذتي نمي برند.

زماني كودك هستيم و به نوجوان مي شويم و جوان و ميانسال و بعد پير مي شويم كه در هر مرحله دوست داريم ببينيم مرحله بعد چه خبر است . از پيري هم كه خسته شديم مي گويند حالا بايد تشريف ببريد درون قبر ببين آنجا چه خبر است . منتها جواني بهشت ديگر همان است كه " جلوه كند نگار من تازه به تازه نو به نو  " راجع به مقام انسانيت و دائماً بدن جوان مي ماند چون لذت عقلي است و همان لذت عقلي باعث طراوت تن است . آنجا هم اگر بهشتيها بخواهند با بهشت خو كنند لذتي نمي برند ، اينستكه دم به دم بهشت تجلي ديگري دارد كه بهشتي خسته نشود . حتي براي اهل جهنم هم براي اينكه عادت پيش نيايد چون بعد از عادت ديگر غذابي نيست لذا دم به دم نوع عذاب عوض مي شود .

 

جلوه كند نگار من تازه به تازه نو به نو

                                      دل برد از ديار من تازه به تازه نو به نو

 

سّر خروج از عادت اينستكه جان به حقيقت حركت جوهري و تجدد امثال كه عالم را تازه نگاه مي دارد ، برسد و اين طراوت عقلاني است نه طراوت ظاهري ، طراوت ظاهري عالم كه الان هم هست اما طراوت عقلانيست نه حسي ، براي عموم مردم بعد از لحظه مرگ حركت جوهري و تجدد امثال  ظاهر مي شود و مي بيند كه پس اين نشئه طبيعت كه چند سالي در آن بسر برديم و طراوت عقلاني آن را نمي يافتيم همانجاست ، برزخ همينجاست ، بهشت همينجاست ، جهنم همينجاست ، شخص در همين نشئه است منتها همين نشئه براي او عقلاني مي شود . الان همين نشئه هم عالم مثال است و هم عالم عقل است و هم عالم اله است و توجيه صمدي قرآني است ، يك نشئه غير متناهي است ، لذا طبق تعبير حضرت آقا كه اين نشئه يك نشئه غير متناهي است ، پس اينطور نيست كه حالا از اين نشئه برويم و در جائي ديگر عالم مثال را بيابيم .

(( شرح دروس معرفت نفس استاد صمدی))

+ نوشته شده توسط بهرامی در سه شنبه 12 دی1385 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |

 

الا که راز خدایی.....

 

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی
شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی
دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی
فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

 تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی
نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی

یگانه راهنمایی، خدا کند که بیایی
تو مشعری عرفاتی، تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقایی، خدا کند که بیایی
دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروه ای تو صفایی، خدا کند که بیایی
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به دردها تو دوایی، خدا کند که بیایی
ترا به حضرت زهرا، بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی، خدا کند که بیایی

                                                        

 

 

<<سزد ز غصه بمیرم من ، ز درد و غربت و تنهائی


   همیشه ذکر فرج دارم ، ولی چرا تو نمی آیی؟>>

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده توسط بهرامی در یکشنبه 3 دی1385 و ساعت 6:33 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط بهرامی در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 10:39 قبل از ظهر |
عنوان: مدح پيامبر
        نام: مصطفي
        نام خانوادگی: باغباني
        شهر: اصفهان

ای جلوه رخت زده آتش به جان گل
نامت محمد است و نشانت، نشان گل
ميلاد باشكوه تو ای باغبان نور
همزاد نغمه‌خوانی بلبل زمان گل
قرآن تويی چو خيره نظر می‌كنم به نور
گل می‌كند دوباره نگاهم ميان گل
+ نوشته شده توسط بهرامی در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 6:39 قبل از ظهر |
اللهُمَّ عَرِّفْنِی نَفسَکَ، فاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی نَفْسَک، لَم اَعْرِفْ رَسُولَک ... اللهُمَّ عَرِّفنِی رَسُولَک، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسولَک، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ ... اللهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دیِنِی ...
+ نوشته شده توسط بهرامی در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 6:11 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط بهرامی در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 5:31 قبل از ظهر |
اللّهُمَ كُنْ لِوَليِكَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسَنْ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي ابائِهِ في هذهِ الساعَه وَ في كُلِ الساعَه وَلياً وَ حافِظا وَ قائِداً وَ ناصِرا وَدَليلاً وَعَيْنا حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوعا وَتُمَتِعَهُ فيها طَويلا بِرَحْمَتِکَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينْ.اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

+ نوشته شده توسط بهرامی در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 5:2 قبل از ظهر |
بسم الله الرحمن الرحیم

هنگامی که ازهیاهوی زمین وزمان خسته ،به آغوش جمعه پناه می بری شاید خود 

رابا سر گرمیهای

مختلف مشغول کنی ، وفردا صبح سراسیمه بلند شده وبه دنبال تکه نانی ، سر

سوزن ذوقی،ویا دیگرخواسته هاباشی،وندانی که آنچه یافتنی بود در جمعه بود، وتو

تازمانی که جمعه را درنیابی           

خود رانمی یابی ،وتا خود را نیابی، به خواسته هایت نمی رسی ، که همه چیز برای

توست ،

پس بیایید با جمعه وصاحب جمعه آشنا شویم ِودل به دریای محبت او ببندیم انشا الله

+ نوشته شده توسط بهرامی در یکشنبه 26 آذر1385 و ساعت 11:7 بعد از ظهر |

حب العباس